هم اتاقی...هم اتاقی...هم اتاقی برس به دادم!/اونی که دل ودینموبرده خیلی وقته نکرده یادم/هم اتاقی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه/دردجانسوزموبه جزتوبه خداهیچکی نمیدونه...
یکشنبه ششم مرداد 1387 |
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه /یه عمره حال وروز من همینه/کسی به پای گریه هام نمیشینه... / سلام برآشنایان دیروزودوستان امروزم!بازم دوباره دلم گرفته وبازم اشکام به خودشون اجازه دادن که ازچشام جاری بشن نمیدونم واقعانمیدونم بااینهمه تنهایی ودلتنگی چیکارکنم ؟نمیدونم چه کاری درسته وچه کاری غلطه ؟نمیدونم به حرف کی گوش بدم؟اصلانمیدونم کی خیروصلاحمومیخوادوکی نمیخواد؟کاش اونقدرتوان داشتم که بتونم به اون کسایی که ازته ته دلم دوسشون دارم کمک کنم وچاره ای باشم واسه درداشون .ولی الان که خودمم محتاج یاری ام وخودم یه تکیه گاه و پشتیبان میخوام نمیدونم واسه اونی که ازته دلم دوسش دارم واحساس میکنم که به یاری وکمک نیازداره چه کاری ازدستم برمیاد؟هرچقدرفکرمیکنم میبینم که فقط وفقط میتونم واسش دعاکنم وازخدا بخوام که کمکش کنه تاازاین دربدری دربیادوسروسامونی پیداکنه...شماهم واسش دعامی کنید؟اصلانمیخوام به مشکلاتم فکرکنم ومیخوام که شادباشم وبخندم تاشایدغصه هاخجالت بکشن وفرارکنن فقط خداکنه که خداصبرموزیادکنه آخه میخوام زنده باشم وزندگی کنم وبه همه ی اونایی که فکرمیکنن من اززندگی سهمی ندارم ثابت کنم که منم هستم .توروخداخیلی واسم دعاکنیدآخه خیلی تنهام...میخوام دراوج ناامیدی امیدوارترباشم...